![]() |
![]() |
|
| مـــــــــــثل مــــــاه |
|
من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:55 توسط مهــــــــــــدی |
|
|
آفتابگردون و پسرک باز هم مثل همیشه وقتش بود . وقتش بود که خورشید بره و گل های آفتابگردونو در حسرت دیدار خودش بزاره . شاید هیچ کس حاضر نشه با این همه بی محلی باز هم دل داده باشه ، نه هیچکس حاضر نمی شه ، اما آفتابگردون این کارو کرده و با تمام بی محلی های خورشید باز هم منتظر است. اما شاید دردناک ترین لحظه همین لحظه است . لحظه ای که باید دوباره دلی قربانی شود تا خورشید راهی شود . سرخی خون رنگی تمام آسمان را می پوشاند . اما امشب با شب های قبل کمی تفاوت دارد ، آفتابگردانی نمی تواند بخوابد . پس از آن که سرخی خون رنگ آسمان به سیاهی تبدیل شد آفتابگردان دید که مادر آسمان شب ، ماه مهربان ، فرزندانش را با محبت فراوان دنبال خود می کشاند ، هر کدام را در نقطه ای از آسمان شب می گذارد تا روشنی بخش آسمان باشند . مثـــل عادت همیشه ماه شروع کرد به شمردن فرزندانش . یک ، دو ، سه و..... وای رنگ ماه پرید . سیاه شد ، سرخ شد و گفت : وای چی شده ؟ ستاره ی نازم کجاست ؟ کجاست ؟ کجاست ؟ ................ انگار یکی از ستارگانش گم شده بود . آفتابگردون همچنان ناظر این صحنه ها بود . مادر با دلی پر التهاب به این طرف و آن طرف می دود . این گوشه ، آن گوشه ، همه جا ..... نه نیست ! کجاست ؟ چه کنم خدایا چه کنم ، کمــکم کن .خسته می شود می نشیند . گریه می کند زار زار . خودش را می زند .......... ناگهان چشمش به جایی در گوشه ی تاریکی ها افتاد . فورب بدان جا شتافت . آری نوری پیداست . با چشمان اشک آلودش لبخندی زد و گفت : ستاره ام آن جاست آن جا ، و دوید . به آن نور نزدیک شد ، نور از داخل اتاقی می آمد که پنجره اش باز بود ، از پنجره به داخل نگاه کرد . پسرکی را دید که ستاره اش را در دست گرفته بود . به ستاره نگاه می کرد با آن بازی می کرد ، درد دل می کرد و ........ خلاصه معنای خوشبختی را با دیدن پسرک حس کرد . مادر طاقت نیاورد فوری رفت به داخل و فرزندش را در آغوش گرفت و فوری بیرون آمـــد . ناگهان ماه حس کرد که کوهی در پشت سرش شکست ، درختی از بن بر زمین افتاد . پسرک گریه کرد زار زار . صدایش چندان بلند نبود اما تمام هستی را به همدردی با خود وادار کرد ، حتــــــی آفتابگردان نیز نتوانست دوام بیاورد ، بله او نیز گریست . مادر درنگ کرد ، به ستاره اش نگاه کرد چشمان او نیز اشک آلود بود . مادر نگاه می کرد ، ستاره نیز با چشمانی اشک آلود نگاه می کرد ، حتی آفتابگردون هم می نگریست . اما پسرک همچنان اشک می ریخت .......................... مادر باز هم بخشنده ترین فرد است . ستاره اش را به پسرک داد ، پسرک خوشحال شد ، ستاره را بغل کرد ، گرداند ، بوسید و آن را در نهایت در دلش فرو کرد . مادر خوشحال بود ، چون فرزندش روشنی بخش دلی تار بود . حال همه ی دنیا خوشحال بودند حتــــــــــــــــی آفتابگردان . در این میان آفتاگردان حس کرد آسمان روشنی قبل را ندارد ، زیرا روشن ترین ستاره اش را دزدیده بودند . اما باز زیبایی زندگی را مشاهده می کرد . آفتابگردان از آن به بعد تصمیمی گرفت . به خود گفت : ازین به بعد مثل پسرک اشک خواهم ریخت تا به معشوقم برسم . آفتابگردان شروع کرد ، اشک ریخت . اشک ریخت و اشک ریخت و....... آنقدر اشک ریخت که اشک هایش رنگ سیاهی چشمانش را به خود گرفت . اما او همچنان اشک می ریخت . حـــــــــــــــال دیگر صبح شده بود . * تو اون ستاره بودی و من پسرک * |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:43 توسط مهــــــــــــدی |
|
|
Hold ten Rose in your hands And stand in the opposite of the Mirror You will see eleven Rose in your hands And the most beautiful Rose between them are YOU
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:42 توسط مهــــــــــــدی |
|
|
حقیقت و دروغ روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:41 توسط مهــــــــــــدی |
|
|
انسان و اشک اشک آبی است که برای خـاموش کردن آتش دل ها خلق شده ، گوهر درخشانی است که از یأس و حرمان به وجود آمده ، بـــاران غم انگیزی است که از ابر آه می بارد . آبدانه ای است که نشانه ی دلهای شکسته و خاطرهای خسته می باشد ، مرواریدی است که افسانه ی شب های هجران را به خاطر می آورد ، یادگار شوق دیدار نخستین و رنج و عذاب روز فراق و جدایی است و در نهایت نعمتی است که به جهت تسلی دل های دردمند و ستم دیده آفریده شده اشـــک بـــاران صفا بخــشی است که طوفان های سرکش غم را فرو می نشاند و غبار اندوه را از رخسار دل پاک می گرداند . اگر دیـــده نـگرید دل نمی خـنـدد و هر گاه اشک ها فــرو نریزند ، روح آرامش پیدا نمی کند زیرا چند قطره اشک بر خانه ی دل همان صفا را می بخشد که باران بر دشت . اشک چیست ؟ ای دوست بدان که اشــک تســـلی بخش دل و آرام بخـــش روان آدمی است . اما اگر بیشتر بریزد ، گلشن روح را پژمرده می سازد . آری باران اگر چه صفا بخـــش گلشن طبیعت است ، اما اگر زیاده از حد ببارد دشت های با صفا را ویران و چمن های با طراوت را افسرده ساخته و زیباییها را به زشتی مبدل می گرداند . پس برای چه می خــواهید همـــیشه گریه کنید ، مگر امــــــــید و شــادمــانی را دوســت ندارید ؟ مگر نمی دانید که صـــبر و امـــید ، ناملایمات زندگی را از بین می برد ؟ اگر راستش را بخواهید من گــــــریه را دوست ندارم زیرا می ترسم چرخ بازیگر به گریه ی من بخندد و بگوید : " یک انسان را در برابر بــازی های خود به زانو بر آوردم و او را در مقابل ناکامی و شکست به ریختن اشک وا داشتم ." پس یاران ، باید به زیر شمشیر غم های روزگار شادمانه رفت و بر چـهره ی شکست ها و ناکامی ها عاقلانه خنده زد و به هنگام حوادث ناگوار و مصیبت های بزرگ به جهت تسـلی روح و شفای خاطر کمی اشک ریخت و سپس با شکیبایی مروارید اشک را از گونه ها سترد و طریق صبر سپرد و دامن امـــید را رها نکرد که " پایان شب سیه سپــــید است ."
گر بنا بودی که اشک چشم ها دریا شود
زنـــدگی بر آدمی زندان جان فرسا شود
پس خـــدا از بهر چه این همه دریا آفرید
آفـــرینش را چنین آزاد و زیـــــــبا آفرید
گر که قـــیـد و بــند لازم بود بر پای بشر
گاه خلقت قحــــط قید و بند و آهن بد مگر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:40 توسط مهــــــــــــدی |
|
|
کتاب زندگی اگر کتاب زندگی چاپ دومی داشت هرگز نمی گذاشتم این قدر غلط چاپی داشته باشه .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:40 توسط مهــــــــــــدی |
|
|
نمی دانم چرا رفتی ........؟ نمی دانم چرا شاید خطا کردم ....... و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد .................. برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:40 توسط مهــــــــــــدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر کی زد و رفت و شکست
یه روز یـــه جا کــــــم میـاره |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|